تبليغاتX
بنام دوست - یه لحظه تب دار!
استکان لب پر شد و دستم برید

چشمهایم داشت یوسف میخرید

قصه عادی بود و گل در دست من

شعله چشمت گلستان آفرید

۱۱/۴/۸۸

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:59 توسط هادی عرفان |